۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

بابک خرمدین


بابک خرمدین از ایرانیانی بود که از خطه آذربایجان برضد اشغالگری اعراب پس از حمله مسلمانان به ایران، به پا خاست. وی رهبری جنبش سرخ جامگان را به عهده داشت. از جنبش‌های دیگر ایرانیان می‌توان به مازیار از مازندران، ابومسلم خراسانی و یعقوب لیث از سیستان اشاره کرد.
تلفظ نام بابک به زبان فارسی میانه پاپک بود که به معنای پدر جوان است.
زندگی
پدر بابک اهل تیسفون بود که به آذربایجان کوچید و در پیرامون کوه سبلان زنی را به همسری گزید. بابک در جوانی با شروین پسر ورجاوند سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار نمود. پس از آن او و مادرش به روستای دیگری در آن پیرامونها کوچیدند که مردمش از گروه مزدکیان و خرم دینان بودند. پیشوای آنها جاویدان پسر شهرک بود که از آنجا که بابک در تنبور زدن زبردست و توانا بود او را پیش خود نگه داشت. در سال ۲۰۱ هجری قمری بابک از کیش جاویدانی دست کشید و خود به‌عنوان پیشوای خرمدینان سر به شورش بر علیه اشغالگران عرب گذاشت. خلیفه تازیان به مدت بیست و دو سال سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک ایرانی گسیل داشت و سرانجام با همکاری یک فرد از فرارود به نام افشین، اعراب بر خرمدینان ایرانی چیرگی یافتند. و او را به سامَرّا نزد خلیفه بردند. خلیفه معتصم دستور داد تا بابک را سوار بر فیل کرده و در شهر بگردانند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال ۲۲۳ به دستور خلیفه و پس از شکنجه‌های فراوان او را زنده زنده تکه تکه کرده و کشتند. قرارگاه اصلی بابک خرمدین دژی استوار و سخت گذر به نام دژ بَذ بود که در نزدیکی شهر کَلِیبَر در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی قرار دارد.
مرگ
او چهارم ژانویه سال 838 به دستور معتصم بالله کشته شد.ابتدا دست پای وی را به تدریج قطع کردند.سپس جنازه اش را در شهر سامرا بر سر دار کشیدند.

سورنا سردار بزرگ ایران



سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» و «پومپه» و «کراسوس» سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد » ( اشک 13) پادشاه اشکانی که خود در شرق ایران در جنگ با مهاجمین بود ، سورنا فرمانده ارشد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره) روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند

در خواست کوروش از خدا

روزی کوروش در حال نيايش با خدا گفت: «خدايا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشی دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟» خدا گفت: «البته»
- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتی دهی تا ايران امروز را بررسی کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايی از تو نداشته باشم.
- چرا چنين چيزی را ميخواهی؟ به جز اين هرچه بخواهی برآورده ميکنم، اما اين را نخواه !
- خواهش ميکنم! آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ی سالها نيکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنين کنی بسيار سپاسگزار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گويم.
خداوند يکی از فرشتگان خود را برای همراهی با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب! اينجا چقدر مرطوب است!»و فرشته تاسف خورد...
- ميتوانی مرا بين مردم ببری؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.و فرشته چنين کرد...
کوروش برای اينکار ذوق و شوق بسياری داشت اما به زودی نااميدی جای اين شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی،کسی به ياد او نبود . کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: « اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.»

در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله، قاسم …
-هرگز پيش از اين چنين نام هايی نشنيده بودم !!!
فرشته گفت: « اين اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
- اعراب؟!!!
- بله.تو آنها را نميشناسی. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردی، و حتی چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: «يعنی ميگويی وحشی ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد...
سکوت مرگباری بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: «تو می دانی که من جز ايزد يکتا را نمی پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آيينی الهی هستند؟
-در ظاهر بله
کوروش خوشحال شد: «خدای را سپاس! چه آيينی؟
- اسلام
-چگونه آيينی است؟
-نيک است
و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معنی «در ظاهر بله» را فهميد و فهميد که بت های زيادی بر قلبهای مردم حکومت می کند
-نقشه فتوحات ايران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
و فرشته چنين کرد
-همين؟
کوروش باورش نمی شد. با ناباوری به نقشه می نگريست...
پس بقيه اش کجاست؟چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟ و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...
-خيلی دلم گرفته است، هرگز انتظار چنين وضعی را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد
و فرشته چنين کرد... تازه به مقصد رسيده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: «راستی شما از کجا می آييد؟» کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او يک تروريست متحجّر است.
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
-مرا به آرامگاهم بازگردان
فرشته بغض کرده بود: « اما هنوز خيلی چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادی، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان های سياسیو...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا ! مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم
و فرشته گريست...

ازدواج در ایران باستان

زن و شوهر پیش از وقت یکدیگر را می پسندیدند و سپس عقد زناشوئی را بنابر آئین خاصی می بستند . دختران در همسرگزینی حق انتخاب داشته و تمایل و علاقه زن به مرد را اساس خوشبختی می دانسته اند . دختران می توانستند به میل خود ازدواج کنند و اگر دختری عدم موافقت خود را در همسری مردی اعلام می کرد ، پدر نیز ناگزیر سخن او را می پذیرفت . در چنین وضعی پدر نمی توانست او را از ارث محروم سازد یا بوسیله دیگری کیفر دهد . از طرف دیگر ، مقام دختری که بی اذن والدین همسر اختیار می نمود در مقایسه با دختری که با اجازه والدین شوهر می گرفت ، پست تر بود . دیدار چهره و روی زن ، جهت انتخاب و پسند مرد نیز لازم بود . دختران را در سن 9 سالگی نامزد کرده و آنها را بعد از سیزده سالگی عروسی می کرده اند و محتمل است سن قطعی عروسی ، 15 سالگی بوده ، زیرا که طبق اوستا سن بلوغ پسرها و دخترها هر دو پانزده می باشد . پس از عروسی ،داماد عروس را به خانه خود می برده است که اصطلاح اوستائی آن (( وز Vaz )) است که به معنای خانه بردن عروس و زن گرفتن بوده است . دختران در دعاهای خود شوهران قهرمان و زیبا می خواستند .
شوهر مورد علاقه دوشیزگان دوره کیانی(هخامنشی) شوهری است که در تمام دوران حیات بتواند معیشت را تأمین کند و اولاد دهد ، شوهری باشد با فهم و حاضر زبان .
رسم جهیزیه دادن به دختران معمول بوده است . طبق سندی که از لوح های تخت جمشید بدست آمده ، داریوش به دختر خود علاوه بر اموال دیگر صد رأس گوسفند جهیزیه داده است .
استرابون می نویسد : " موقع ازدواج در ایران اوایل بهار است . داماد تمام روز را از خوردن غذا خودداری می کند ولی قبل از اینکه داخل اتاق زفاف شود ، قدری میوه یا مغز استخوان شتر می خورد . "
خواستگاری
خواستگاری بوسیله واسطه ای که از طرف داماد مشخص می شد ، انجام می گرفت . مظاهری در این زمینه می نویسد " خواستگاری در دوره ساسانی عادت داشته است که وظیفه دشوار و باریک خواستگاری را به عهده پدر یا سرپرست خود بگذارد . گاهی هم اینکار را بدست پدر و مادر یا دوستان خویش می سپرد و این مردان که این رسالت را بعهده می گرفتند ، نمی بایست جوان باشند که می بایست سالخورده باشند و عمیقاً به جزئیات رسوم و آداب آشنایی داشته باشند . هدایا و دسته گل به دست ، به خانه پدر دختر می رفتند .
پدر دختر هرگز ، جا به جا ، یعنی همین که خواستگاری صورت می گرفت رضای خود را اعلام نمی داشت . دستکم ، چند روزی ، چه برای گرد آوردن برخی اطلاعهایی درباره خواستگار و چه برای استفسار رأی دخترش ، زنش و دیگران ... صبر می کرد . اگر دوشیزه پیشاپیش جوان را دیده بود و می شناخت و دوست می داشت ، هر آینه در رضا دادن به این کار کوتاهی نمی کرد و پدرش می توانست به نمایندگان داماد آینده اش جواب مساعد بدهد .
شیرینی خوران
پس از خواستگاری دو طرف رفته رفته با یکدیگر آشنا می شوند ، رسمی به جای می آورند که شیرینی خوران خوانده می شود و مقدمه توافق یا به زبان دیگر "نامزدی" دو طرف است . " شیرینی خورده " که همان نامزد زناشویی باشد ، هنوز در قید " تعهد " کامل یا رسمی نیامده است ، چندانکه این آئین همیشه در آغوش خانواده و به شکل خصوصی برگزار می شود، پاک جنبه نوید ازدواج ، وعده ازدواج است .
این مراسم در ایران ، هند ، شمال پامیر و تاجیکستان نیز وجود دارد . در ایران هدایایی از یک جفت دستبند ، گوشواره و جواهر یا چیزی دیگر برای دختر بوجود می آید و " چشم روشنی " خوانده می شود . از طرفین دو نماینده انتخاب می گردد که گواه بودند که مثلاً سه هزار سکه به پدر عروس بدهند و یا در سرودی به زبان پازند که در مراسم عروسی خوانده می شود به جای سه هزار سکه به پدر عروس ، دوهزار سکه نقره و دو عدد سکه طلا به عنوان مهریه عروس تعلق گیرد .
مراسم ازدواج
عروس و داماد جلوی سفره عروسی می نشینند . روی سفره کتاب اوستا ، چراغ و لاله روشن ، گلاب پاش ، آئینه ، شیرینی و نقل ، انار شیرین ، یک عدد تخم مرغ و آجیل می گذارند . پس از حضور مؤبد روبروی عروس و داماد می نشیند و قطعاتی از اوستا به آهنگ شیرین می خواند . پیمان عقد نوشته می شود و به امضای گواهان عروس و داماد میرسد و آن روقه قباله عروس می گشت .

پیوندهای ازدواج در ایران باستان :
در آیین زرتشت یک مرد حق ندارد بیش از یک زن داشته باشد و چند زنی در مذهب زرتشتی روا نیست.ولی خود پیوند زناشویی در عهد باستان بنا به حالت و وضع شوهر به پنج نوع مختلف دسته بندی و در دفتر ازدواج ثبت می گردیده است که عبارتند از
1- پادشاه زن
2- چاکر زن
3- ایوک زن
4- ستر زن
5- خود رای زن

1- پادشاه زن:وقتی دختری بعد از رسیدن به سن بلوغ با موافقت و صلاحدید پدر و مادر خود به عقد و ازدواج پسری در می آید و بطور کلی همه دخترانی که برای نخستین بار ( با رضایت پدر و مادر خود ) عروس می شدند پیوند آنها با نام پادشاه زن بسته می شد و بهمین نام در دفتر ازد.اج ثبت می گردید .پادشاه زن از کامل ترین حقوق و مزایای زندگی زناشویی بهره مند می شد و امور خانه و فرزندان را با شوهر مشترکا" اداره می نمود آنان همواره بر این عقیده بودند که پیوند ازدواج نه تنها در جسم بلکه در روان زن و شوهر بسته می شود و زن و شوهر نه تنها در طول زندگی وابستگی جدائی ناپذیر نسبت به هم دارند بلکه پس از درگذشت نیز در در دنیای دیگر باز همان نسبت زناشویی میان یک زن و شوهر بویژه زوجی که عقد آنها به پادشاه زنی بسته شده باشد موجود است.
2- چاکر زن: اگر زن بیوه ای پس از درگذشت شوهر نخست خود بعقد و ازدواج دیگری در می آمد این پیوند را با نام چاکر زن ثبت می کرده اند.این زن در سراسر زندگی در خانه شوهر مقام کدبانویی داشته و از همگی حقوق و مزایای پادشاه زن در طول عمر برخوردار بوده است ولی پس از درگذشت آئیین کفن و دفن تا 30 روز از طرف شوهر اول و پس از آن تمام هزینه ها بعهده خانواده شوهر اولی بود – این امر بخاطر آن بود که ایرانیان باستان اعتقاد داشتند که در دنیای دیگر این زن از آن شوهر نخستین خود می باشد و به همین علت پیوند زناشویی او با شوهر دوم با نام چاکر زن بسته می شد.
3- ایوک زن: وقتی مردی دارای فرزند پسر نبود اگر فرزند او منحصر به یک دختر بود ازدواج این دختر و اگر دارای چندین دختر بود ازدواج دختر کوچک او تحت عنوان ایوک زن ثبت میگردید و نخستین پسری که از این زناشویی بوجود می آمد بفرزندی جد مادری خود در می آمد. این فرزند پسر از آن پس با نام پدربزرگش خوانده میشد. گاهی مغرضان که می بینند پسر در عوض آنکه با نام پدرش خوانده شود به نام پدر بزرگش خوانده می شده ایرانیان باستان را به ازدواج با محارم ( دختر خود) متهم میکنند در حالیکه این امر به هیچ عنوان صحت ندارد. و مبنای این نامگذاری ازدواج به سبک ایوک زن بوده است.

4- ستر زن: واژه "ستر" در زبان پهلوی به معنی فرزند است.در دوران باستان چون پسر بالغی بدون زن زن و فرزند فوت مینمود خویشان و بستگان او میبایستی دوشیزه ای را به خرج خود و بنام آن در گذشته زیر نام ستر زنی بعقد و زناشویی جوان دیگری در آورند تنها با این شرط که زوجین متعهد می شدند که یکی از فرزندان خود را به فرزند خواندگی شخص در گذشته بدهند.
5- خود رای زن : در ایران باستان چنانچه پسر و دختری که به حد رشد قانونی رسیده بودند نسبت به هم علاقه باطنی پیدا کرده و خواستار زناشویی با هم بودند ولی پدر و مادر دختر به علتی به این امر رضایت نمی دادند عقد زناشویی آنها بدون تمایل والدین دختر در دفترها تحت عنوان خودرای زن ثبت میگردید.چنین دختری از ارث پدر و مادر خود بهره ای نمی برد

ترجمه کتیبه پی بنای داریوش


بر ديواره جنوبي صفه چهار سنگ نوشته از گفته هاي داريوش بزرگ وجود دارد. دو کتيبه به زبان و خط فارسي باستان نوشته شده است ،يکي به عيلامي و ديگري به بابلي.

نخستين متن فارسي باستان:
« اهورامزداي بزرگ که مهست (بزرگترين) خدايان (است)،او داريوش را شاه افريد، وي را پادشاهي بخشيد، به خواست اهورامزدا داريوش پادشاه است. گويد داريوش شاه: اين کشور پارس ـ که اهورامزدايم به من سپرد،که زيبا، خوب اسپ و نيک مردم است ـ به خواست اهورامزدا و من،داريوش شاه، از ديگري نمي ترسد. گويد داريوش شاه: چنان باد که مرا اهورامزدا و بغان (ايزدان) دوره شاهي پشتيباني دهند! و اين
سرزمين را اهورامزدا از سپاه (دشمن) ، از سال بدو از (ديو) دروغ بپاياد! بدين سرزمين سپاه، بد سالي و دروغ مياد! اين را من از اهورامزدا با ايزدان خاندان شاهي به نماز خواستارم ، باشد که اهورامزدا و ايزدان خاندان شاهي اين خواهشم را براورند.»

دومين متن فارسي باستان:
«من (هستم) داريوش،شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهاي بسيار، پسر ويشتا سپه، هخامنشي. گويد داريوش شاه : اين است کشورهايي که به خواست اهورامزدا،من به ياري اين مردم پارس از ان خود کرده ام، که بيم من به دلشان نشست و مرا باج اوردند: عيلام، ماد، بابل، عربستان، سوريه ، مصر، ارمنستان، کاپادوکيه، لوديه، ايونيه، يونانياني که در جزايرند، و کشورهايي که در ان سوي دريا[ي اژه] اند، ساگارتيا،خراسان، سيستان، هرات، بلخ، سغد، خوارزم، ناحيه صد گاو، رخج ،‌ هند شمال غربي، گندارا، ناحيه سکاها،‌مکران. گويد داريوش شاه: اگر تو چنين مي انديشي: « چنان باد که از ديگري نترسم.» اين قوم پارسي را بپاي ، اگر
قوم پارسي پاييده شوند ، اهورا برکت جاوداني بر اين قوم ( دودمان) ارزاني خواهد داشت.»

در نوشته سومي ـ به عيلامي ـ از ساخته شدن ارگ پارسه سخن رفته است:
«....چونان که بر بالاي اينجا ، اين دژ ساخته امد، پيش از ان در اينجا دژي ساخته نشده بود، به خواست اهورامزدا اي ارگ را من ساختم. اهورامزدا و ديکر ايزدان را خواسته بر ان بود که اين ارگ ساخته شود، پس من ان را براوردم و ان را ايمن،‌زيبا و کافي ساختم،‌چنان که دلخواهم بود.و داريوش شاه گويد: چنان باد که اهورامزدان با ديگر ايزدان مرا بپايند!و نيز اين ارگ را و گذشته از اين ، مباد انکه هر انچه در اينجا بر پاي کرده شده به چنگ بدخواه و بد انديش افتد!»

نوشته چهارم به زبان بابلي:
« بزرگ است اهورامزدا، که مهست خدايان است، که اسمان و زمين را افريده، که مردمي را افريده و شادي را براي مردم افريده که بر ان [زمين] مي زيند،‌که داريوش را شاه کرده،‌ و به وي در اين جهان فراخ شهرياري بخشيده که داراي سرزمين هاي بسيار است [همچون] پارس، ماد و ديگر کشورها ، با زبان هاي گوناگون ، هم کوهستاني و هم هامون، هم اين سوي دريا و هم ان سويش، هم اين سوي بيابان و هم ان سويش. گويد داريوش شاه: اينهايند مردماني که انچه در اينجا به تاييد اهورامزدا کرده امده است، انجام داده اند،‌درست به همانگونه که فدمانشان دادم: پارس و ماد، و ديگر بوم ها که مردمانشان زبان گونه گون دارند، هم کوهستان و هم هامون دارند،‌ هم اين سوي دريايند و هم ان سويش،‌هم اين طرف بيابانند و هم ان طرفش. هر انچه کرده ام به پشتيباني اهورامزدا بوده است. چنان باد که اهورامزدا و ديگر ايزدان مرا بپايند و انچه را که بنا مي کنم. »

منبع: راهنماي مستند تخت جمشيد نوشته عليرضا شاپور شهبازي.