۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

در خواست کوروش از خدا

روزی کوروش در حال نيايش با خدا گفت: «خدايا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشی دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟» خدا گفت: «البته»
- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتی دهی تا ايران امروز را بررسی کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايی از تو نداشته باشم.
- چرا چنين چيزی را ميخواهی؟ به جز اين هرچه بخواهی برآورده ميکنم، اما اين را نخواه !
- خواهش ميکنم! آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ی سالها نيکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنين کنی بسيار سپاسگزار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گويم.
خداوند يکی از فرشتگان خود را برای همراهی با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب! اينجا چقدر مرطوب است!»و فرشته تاسف خورد...
- ميتوانی مرا بين مردم ببری؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.و فرشته چنين کرد...
کوروش برای اينکار ذوق و شوق بسياری داشت اما به زودی نااميدی جای اين شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی،کسی به ياد او نبود . کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: « اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.»

در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله، قاسم …
-هرگز پيش از اين چنين نام هايی نشنيده بودم !!!
فرشته گفت: « اين اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
- اعراب؟!!!
- بله.تو آنها را نميشناسی. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردی، و حتی چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: «يعنی ميگويی وحشی ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد...
سکوت مرگباری بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: «تو می دانی که من جز ايزد يکتا را نمی پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آيينی الهی هستند؟
-در ظاهر بله
کوروش خوشحال شد: «خدای را سپاس! چه آيينی؟
- اسلام
-چگونه آيينی است؟
-نيک است
و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معنی «در ظاهر بله» را فهميد و فهميد که بت های زيادی بر قلبهای مردم حکومت می کند
-نقشه فتوحات ايران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
و فرشته چنين کرد
-همين؟
کوروش باورش نمی شد. با ناباوری به نقشه می نگريست...
پس بقيه اش کجاست؟چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟ و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...
-خيلی دلم گرفته است، هرگز انتظار چنين وضعی را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد
و فرشته چنين کرد... تازه به مقصد رسيده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: «راستی شما از کجا می آييد؟» کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او يک تروريست متحجّر است.
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
-مرا به آرامگاهم بازگردان
فرشته بغض کرده بود: « اما هنوز خيلی چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادی، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان های سياسیو...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا ! مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم
و فرشته گريست...

هیچ نظری موجود نیست: